دختریعنی
طلوعی که آرام آرام
از پشت کوههای خستهی جهان بالا میآید،
بیآنکه هیاهویی کند،
بیآنکه ادعایی داشته باشد،
فقط با نورش
تاریکی را قانع میکند که کنار برود.
دختر یعنی
پنجرهای که در طوفان هم
باز میماند،
نه از سرِ بیخبری از باد
بلکه از ایمان به بهار.
در چشمهایش
چیزی از آینده زندگی میکند،
چیزی که هنوز نیامده
اما یقین دارد خواهد آمد؛
مثل بوی باران
در آسمانی که هنوز ابری نشده است.
وقتی میخندد
دیوارها کوتاهتر میشوند،
راهها نزدیکتر،
و جهان
کمی قابلتحملتر.
او بلد است
از هیچ
امید بسازد،
از سکوت
آواز،
و از یک شاخه خشک
تصویر جنگلی سبز.
دختر یعنی
دستهایی کوچک
با آرزوهایی بزرگ؛
دستهایی که
اگر چه ظریفاند
اما میتوانند
سنگینترین غمها را
جابهجا کنند.
در قدمهایش
ریتمی از پایداری هست،
چیزی شبیه
صدای آرام رودخانهای
که میداند
بالاخره
به دریا خواهد رسید.
دنیا گاهی
برای او
کمحوصله است،
کممهربان است،
گاهی درها را میبندد
و چراغها را خاموش میکند؛
اما او
چراغ کوچکی در دل دارد
که حتی باد هم
نام خاموشیاش را نمیداند.
دختر یعنی
یادگاریِ روشنِ خدا
در روزهای خاکستری،
یعنی امیدی که
هر بار زمین میخورد
بلند میشود
و گردِ ناامیدی را
از شانههایش میتکاند.
او
از رؤیا نمیترسد؛
رؤیاها
از بیباوری میترسند
و در نگاه او
پناه میگیرند.
وقتی راه میرود
کوچهها
احساس میکنند
به مقصد نزدیکتر شدهاند.
وقتی حرف میزند
واژهها
معنی تازهای پیدا میکنند،
و سکوت
کمی
کمتنها میشود.
دختر یعنی
قصهای ناتمام
که هر روز
فصل تازهای از نور مینویسد.
یعنی
باورِ اینکه
حتی در بلندترین شبها
یک ستاره
برای بیدار ماندن کافی است.
دختر یعنی
فردا
سید ظاهر موسوی
تاريخ: 2026/4/23 ساعت: ۸:۹ ب.ظ
