نه
یاد تو هنوز زنده است
هجده سال گذشته…
اما هنوز آن روزِ چهاردهم عقرب1386
مثل خنجری در قلبم تازه است.
روزی که نه فقط همسرم را از دست دادم،
که نیمی از جانم رفت…
نیمی از زندگی، از نفس، از امید…
او رفت،
و دختری کوچک،
تنها ۲ سال و نیمه،
با چشمهایی که هنوز معنی «مرگ» را نمیدانست
در آغوش من جا ماند،
گمشده میان دنیایی بیمادر.
من ماندم و یک کودک،
در خانهای که حتی برق نداشت،
و شبهایی که تاریکیاش
با هیچ نوری روشن نمیشد.
حتی وقتی به دستشویی میرفتم،
نگاهش را پشت در حس میکردم؛
بیقرار، مضطرب، چشمانتظار…
آن روزها،
مرگ سایهای نبود که یک لحظه آمده باشد و رفته باشد،
مرگ، با ما ماند…
در هر گوشهی خانه،
در هر نگاهِ دخترکم،
در هر تپشِ خستهی دلِ من.
من تمام تلاشم را کردم،
او را به هر دری بردم،
برای درمان،
برای یک معجزه…
اما سرطان خون،
بیرحمتر از دعاهای من بود.
دخترم بزرگ شد،
با نبودنِ مادر،
با آغوشی که هرگز تکرار نشد.
و من، هنوز هم بعد از اینهمه سال،
با هر نفس،
او را به یاد دارم؛
نه فقط بهخاطر عشق،
بلکه بهخاطر همهی آن رنجهایی که با هم گذراندیم…
او رفت،
اما مهرش،
مثل نوری که هیچ وقت خاموش نمیشود،
در دل من و دخترم
روشن است
سید ظاهر موسوی
