اشعار سپید سیدظاهرموسوی

اشعارجدید سپید سیدظاهرموسوی

نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/11/5 ساعت: ۱۱:۳۱ ب.ظ

من هرات را دیدم
بی‌روح، خسته، دردمند، افسرده

می‌خواست چیزی بگوید
اما یارای گفتن نداشت
فقط به گل‌های پارک نگاه کرد
که دیگر وجود نداشت

در پارک هیچ صدای خنده کودکی نبود
صدای گفت‌وگوی زنی نبود
پرنده‌ای نمی‌خواند
باد هم انگار خسته بود و نمی‌رقصید

خیابان‌ها سرد بودند
سنگفرش‌ها خاموش
چهره‌ها عبوس، چروک‌خورده، درهم کشیده
هرات، هرات قدیم نبود

روی شاخه‌ها
کلاغ بود، چغد بود
داخل پارک، لاشخورها پرواز می‌کردند
و سکوت، مثل دیواری بلند، همه چیز را پوشانده بود

در کوچه‌ها هیچ دست دوستی نبود
هیچ نگاه مهربانی نبود
تنها سایه‌ها بودند
که آهسته روی دیوارها کشیده می‌شدند

دست‌های کودکانی که روزگاری بازی می‌کردند
حالا به کار سخت گره خورده بود
و دخترانی که روزگاری می‌خندیدند
حالا تنها در سایه‌ها پنهان بودند

هرات، هرات قدیم نبود
پارک‌ها بی‌روح
خیابان‌ها خالی و سرد
چهره‌ها سنگین و عبوس

دلم حزین شد
خسته، ناامید، افسرده
اما هنوز هرات بود
هرچند که آن هرات نبود

و من ایستاده بودم
در میان سایه‌ها و سکوت
به یاد گذشته‌ای که دیگر بازنمی‌گردد
و آینده‌ای که هنوز در مه و سردی پنهان است
سید ظاهر موسوی