اشعار سپید سیدظاهرموسوی

اشعارجدید سپید سیدظاهرموسوی

نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2026/4/25 ساعت: ۴:۱۴ ب.ظ

امروز
جهان بوی کاغذ می‌دهد
بوی جوهری که از دل درختان گذشته
و به زبان انسان رسیده است.
امروز
روز کتاب است
روز پنجره‌هایی که به جای شیشه
از واژه ساخته شده‌اند.
کتاب…
آن همسفر خاموشی که
در سکوت، بلندترین صداها را دارد
و بی‌آنکه قدمی بردارد
ما را تا دورترین افق‌ها می‌برد.
کودکی را به یاد می‌آورم
که با انگشتان کوچک
صفحه‌ها را ورق می‌زد
گویی دریا را لمس می‌کند.
هر برگ
موجی بود
و هر جمله
قایقی کوچک
که او را از ساحل نادانی
به بندر خیال می‌رساند.
کتاب،
اولین دوستی بود
که پیش از شناختن جهان
دست ما را گرفت.
گفت:
بیا…
ترس ندارد
دنیا فقط همان کوچه‌ی باریک نیست
پشت این صفحه‌ها
جنگل‌هایی خوابیده‌اند
که پرنده‌هایشان
با زبان شعر آواز می‌خوانند.
چه بسیار شب‌ها
که چراغی کوچک
بر میز تنهایی روشن شد
و کتاب
مثل مادری صبور
قصه گفت
تا خواب از چشم‌های خسته نریزد.
چه بسیار دل‌ها
که در میان سطرها
تکه‌ای از خود را پیدا کردند؛
اشکی که سال‌ها پنهان مانده بود
در گوشه‌ی یک جمله چکید
و کسی در تاریکی گفت:
«من تنها نیستم…
کسی پیش از من این درد را نوشته است.»
کتاب
پل است
میان انسان‌ها.
کسی در قرنی دور
با دستانی لرزان
واژه‌ای نوشت
و امروز
آن واژه
در قلب ما نفس می‌کشد.
چه معجزه‌ای از این بزرگ‌تر؟
که فاصله‌ها
در برابر مرکب
زانو می‌زنند.
اگر روزی
همه‌ی صداها خاموش شوند
اگر شهرها
در هیاهوی فراموشی فرو بروند
باز هم
کتاب‌ها آرام خواهند گفت:
«ما هنوز اینجاییم…»
در قفسه‌ای ساده
یا در صندوقچه‌ای خاک‌خورده
یا در دست‌های کودکی
که تازه خواندن را آموخته است.
و جهان
تا وقتی که کسی
صفحه‌ای را ورق می‌زند
هرگز پیر نخواهد شد.
امروز
روز کتاب است
روز آشتی انسان با دانستن.
بیایید
دست در دست کلمات بگذاریم
و از میان تاریکی عبور کنیم.
زیرا
هر کتاب
چراغ کوچکی است
و هر خواننده
ستاره‌ای تازه در آسمان فهم.
و چه زیباست
شبی که
آسمانش
از ستاره‌های خواندن
پر باشد

سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2026/4/24 ساعت: ۹:۴۵ ب.ظ

دره آرام است
مثل دستی که بر شانه تاریخ مانده باشد
و باد، آهسته
نام هزار ساله‌ی کوه‌ها را صدا می‌زند.
ای بامیان،
ای زخمِ باشکوهِ زمین،
ای لبخندِ خاموشِ صخره‌ها
که هنوز در سکوتت صدای کاروان‌ها می‌پیچد.
جاده از میان سبزه‌ها می‌گذرد
مثل رشته‌ای از امید
که دل دهکده‌ها را به هم می‌دوزد.
ماشینی کوچک می‌آید و می‌رود
و زمان،
در پیچ‌های نرم آسفالت
کمی آهسته‌تر نفس می‌کشد.
در دل کوه،
جای خالیِ قامت‌های عظیم ایستاده است؛
جای خالی‌ای که از حضور هم پرتر است.
گویی سکوت
پیکره‌ای بزرگ‌تر از سنگ ساخته
و باد
بر شانه‌های نامرئی‌اش عبور می‌کند.
درختان جوانه زده‌اند
مثل کودکانِ تازه بیدار شده از خواب بهار.
سبزیِ مزرعه‌ها
چشم‌های خسته زمین را شست‌وشو می‌دهد.
آب در جویبارهای باریک
قصه‌های قدیمی را زمزمه می‌کند؛
قصه‌ی راهبان،
قصه‌ی کاروان‌های ابریشم،
قصه‌ی مردمانی که
نان و لبخند را با مسافران قسمت می‌کردند.
ای دره،
چگونه این همه اندوه را
این‌چنین آرام در آغوش گرفته‌ای؟
چگونه یاد گرفته‌ای
که پس از هر فرو ریختن
باز هم سبز شوی؟
کوه‌ها پاسخ نمی‌دهند،
اما سایه‌هایشان
بر شانه‌های عصر می‌افتد
و می‌گویند:
زمان، صبورترین شاعر دنیاست.
خورشید
بر لبه صخره‌ها می‌نشیند
مثل پیرمردی که به گذشته فکر می‌کند.
و شب
چراغ‌های دهکده را
مثل ستاره‌هایی نزدیک به زمین روشن می‌کند.
در اینجا
حتی سکوت هم معنا دارد؛
حتی جای خالی
حکایت است؛
حتی باد
به زبان دعا سخن می‌گوید.
ای بامیان،
تو ثابت کرده‌ای
که زیبایی
فقط در بودن نیست؛
گاهی در ایستادگیِ پس از ناپدید شدن است.
و جاده هنوز ادامه دارد…
از میان سبزه‌ها،
از میان خاطره‌ها،
از میان دل‌هایی که
با هر بهار دوباره ایمان می‌آورند
که زندگی
راهی است
که همیشه به نور ختم می‌شود
سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2026/4/23 ساعت: ۸:۹ ب.ظ

دختریعنی
طلوعی که آرام آرام
از پشت کوه‌های خسته‌ی جهان بالا می‌آید،
بی‌آنکه هیاهویی کند،
بی‌آنکه ادعایی داشته باشد،
فقط با نورش
تاریکی را قانع می‌کند که کنار برود.
دختر یعنی
پنجره‌ای که در طوفان هم
باز می‌ماند،
نه از سرِ بی‌خبری از باد
بلکه از ایمان به بهار.
در چشم‌هایش
چیزی از آینده زندگی می‌کند،
چیزی که هنوز نیامده
اما یقین دارد خواهد آمد؛
مثل بوی باران
در آسمانی که هنوز ابری نشده است.
وقتی می‌خندد
دیوارها کوتاه‌تر می‌شوند،
راه‌ها نزدیک‌تر،
و جهان
کمی قابل‌تحمل‌تر.
او بلد است
از هیچ
امید بسازد،
از سکوت
آواز،
و از یک شاخه خشک
تصویر جنگلی سبز.
دختر یعنی
دست‌هایی کوچک
با آرزوهایی بزرگ؛
دست‌هایی که
اگر چه ظریف‌اند
اما می‌توانند
سنگین‌ترین غم‌ها را
جا‌به‌جا کنند.
در قدم‌هایش
ریتمی از پایداری هست،
چیزی شبیه
صدای آرام رودخانه‌ای
که می‌داند
بالاخره
به دریا خواهد رسید.
دنیا گاهی
برای او
کم‌حوصله است،
کم‌مهربان است،
گاهی درها را می‌بندد
و چراغ‌ها را خاموش می‌کند؛
اما او
چراغ کوچکی در دل دارد
که حتی باد هم
نام خاموشی‌اش را نمی‌داند.
دختر یعنی
یادگاریِ روشنِ خدا
در روزهای خاکستری،
یعنی امیدی که
هر بار زمین می‌خورد
بلند می‌شود
و گردِ ناامیدی را
از شانه‌هایش می‌تکاند.
او
از رؤیا نمی‌ترسد؛
رؤیاها
از بی‌باوری می‌ترسند
و در نگاه او
پناه می‌گیرند.
وقتی راه می‌رود
کوچه‌ها
احساس می‌کنند
به مقصد نزدیک‌تر شده‌اند.
وقتی حرف می‌زند
واژه‌ها
معنی تازه‌ای پیدا می‌کنند،
و سکوت
کمی
کم‌تنها می‌شود.
دختر یعنی
قصه‌ای ناتمام
که هر روز
فصل تازه‌ای از نور می‌نویسد.
یعنی
باورِ اینکه
حتی در بلندترین شب‌ها
یک ستاره
برای بیدار ماندن کافی است.
دختر یعنی
فردا
سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/11/27 ساعت: ۴:۵۶ ب.ظ

جلال‌آباد...
شهری‌ست از آفتاب،
که صبح را در انار و شفتالو می‌کارد،
و عصر را با نغمه‌ی بلبلان به خانه می‌برد.

هوایش بوی نارنج دارد،
بوی کودکانی که بی‌دغدغه،
در کوچه‌های سبز، رویاهایشان را دنبال می‌کنند.

اینجا،
آبِ روانِ کنر،
شعر می‌سُراید با سنگ و برگ و باد،
و هر درخت، روضه‌ای‌ست برای آرامش.

جلال‌آباد،
نام تو را باید با گل گفت،
با زبانِ روشنِ پرنده،
با صدای زلالِ رود.

تو هنوز لبخند مادری را داری
که پسرش از جنگ برمی‌گردد
و در آغوش آفتاب،
صلح را نفس می‌کشد.

ای شهرِ شرقیِ من،
تو را نه با سیاست،
که با دل باید شناخت،
با چایِ شیرینِ صبحگاهی
و مهربانیِ ساده‌ی مردمت.
سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/11/18 ساعت: ۱۲:۲۸ ق.ظ

مزار،
شهر نیلوفرهای خفته در باد،
شهر آرامشِ آبیِ گنبدی که
دل‌ها را با یک نگاه
به آسمان پیوند می‌زند.

در کوچه‌های تو،
عطر گام‌های زائر می‌پیچد،
و کبوتران،
صلح را با پرهای سپید
می‌نویسند روی دیوارهای خسته.

هر سپیده‌دم،
صدای اذان با نسیم می‌آید،
و در دل هر دل‌تنگ،
آرزویی روشن می‌شود.

مزار،
تو نه فقط خاکی،
که قبله‌ٔ دل‌هایی
در تبعید و اشتیاق.

زخم‌هایت
بوی شجاعت می‌دهند،
و لبخند مردمَت،
هنوز روشن‌ترین شعر زندگی‌ست.
سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/11/10 ساعت: ۲:۴۷ ب.ظ

باور و اندیشه‌ای
که از هنر
از موسیقیِ نرمِ دل
از رسامیِ خیال
و از نقاشیِ رنگ‌های آرزو
دور باشد،
جهان را خاکستری می‌سازد.

دستان کودک را
به جای قلم‌مو،
به چوب می‌سپارد،
و صدای خنده‌اش را
با فرمانی خشن خاموش می‌کند.

آدم‌ها
خشک می‌شوند،
مثل شاخه‌ای که باران ندیده،
خشن می‌شوند،
مثل دیواری که هیچ‌گاه تصویر خورشید را نداشته.

بی‌حوصله‌اند
در برابر زیبایی،
بی‌منطق‌اند
در برابر شادی.

چنین جهانی
از ترانه نمی‌گذرد،
از لبخند می‌هراسد،
و از رنگ می‌گریزد.

اما دل
باور دارد
که اگر دوباره صدای نی بیاید،
اگر طرحی بر دیوار بیفتد،
اگر رنگی به چشم بخورد،
انسان دوباره
انسان می‌شود
سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/11/5 ساعت: ۱۱:۳۱ ب.ظ

من هرات را دیدم
بی‌روح، خسته، دردمند، افسرده

می‌خواست چیزی بگوید
اما یارای گفتن نداشت
فقط به گل‌های پارک نگاه کرد
که دیگر وجود نداشت

در پارک هیچ صدای خنده کودکی نبود
صدای گفت‌وگوی زنی نبود
پرنده‌ای نمی‌خواند
باد هم انگار خسته بود و نمی‌رقصید

خیابان‌ها سرد بودند
سنگفرش‌ها خاموش
چهره‌ها عبوس، چروک‌خورده، درهم کشیده
هرات، هرات قدیم نبود

روی شاخه‌ها
کلاغ بود، چغد بود
داخل پارک، لاشخورها پرواز می‌کردند
و سکوت، مثل دیواری بلند، همه چیز را پوشانده بود

در کوچه‌ها هیچ دست دوستی نبود
هیچ نگاه مهربانی نبود
تنها سایه‌ها بودند
که آهسته روی دیوارها کشیده می‌شدند

دست‌های کودکانی که روزگاری بازی می‌کردند
حالا به کار سخت گره خورده بود
و دخترانی که روزگاری می‌خندیدند
حالا تنها در سایه‌ها پنهان بودند

هرات، هرات قدیم نبود
پارک‌ها بی‌روح
خیابان‌ها خالی و سرد
چهره‌ها سنگین و عبوس

دلم حزین شد
خسته، ناامید، افسرده
اما هنوز هرات بود
هرچند که آن هرات نبود

و من ایستاده بودم
در میان سایه‌ها و سکوت
به یاد گذشته‌ای که دیگر بازنمی‌گردد
و آینده‌ای که هنوز در مه و سردی پنهان است
سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/11/3 ساعت: ۵:۵۵ ق.ظ

هرات…
شهرِ آفتابِ نرم،
شهرِ دیوارهای نیلی و پنجره‌های باز
که شعر از لابه‌لای چوب و خاکش
نفس می‌کشد.

هرات،
دست‌های تو بوی گل‌بو می‌دهند
و هر سحر،
صدای اذان از گلدسته‌های حافظه‌ات
تا عمق جان می‌ریزد.

در کوچه‌هایت
باد،
بوی انار و تاریخ می‌آورد،
و هر خشتِ کهنه،
روایتی‌ست
از عشق،
از علم،
از آوازِ زنانِ خاموشی‌ندیده.

من وقتی نام تو را می‌برم،
دهانم پر می‌شود از کاشی و شبنم.
هرات،
تو فقط یک شهر نیستی،
تو حافظه‌ی خاکیِ انسان‌هایی هستی
که در میان جنگ و زخم و تبعید،
باز هم کتاب نوشتند،
شعر گفتند،
نقاشی کشیدند
و خدا را در چشمانِ یکدیگر جست‌وجو کردند.

در باغ‌های تو،
پرنده‌ها زبانِ مولانا را هنوز می‌فهمند،
و در قهوه‌خانه‌ها،
پیرمردها از روزهایی می‌گویند
که خورشید
با صدای شعر طلوع می‌کرد.

هرات…
تو زنی هستی با چادرِ ابریشمینِ خاک‌خورده،
با چشمانی که تاریخ را گریه کرده‌اند
اما هنوز نگاه می‌کنند
به آینده‌ای
که در آن،
دخترانت دوباره آواز بخوانند
و در مدرسه‌ها
صدای خنده بیاید
نه انفجار.

تو هنوز هستی،
با دلِ زخم‌خورده اما نترس،
و تا واژه هست،
تا قلب می‌تپد،
هرات،
تو جاودانه‌ای

سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/10/27 ساعت: ۳:۴ ب.ظ

نه

یاد تو هنوز زنده است
هجده سال گذشته…
اما هنوز آن روزِ چهاردهم عقرب1386
مثل خنجری در قلبم تازه است.
روزی که نه فقط همسرم را از دست دادم،
که نیمی از جانم رفت…
نیمی از زندگی، از نفس، از امید…
او رفت،
و دختری کوچک،
تنها ۲ سال و نیمه،
با چشم‌هایی که هنوز معنی «مرگ» را نمی‌دانست
در آغوش من جا ماند،
گم‌شده میان دنیایی بی‌مادر.
من ماندم و یک کودک،
در خانه‌ای که حتی برق نداشت،
و شب‌هایی که تاریکی‌اش
با هیچ نوری روشن نمی‌شد.
حتی وقتی به دست‌شویی می‌رفتم،
نگاهش را پشت در حس می‌کردم؛
بی‌قرار، مضطرب، چشم‌انتظار…
آن روزها،
مرگ سایه‌ای نبود که یک لحظه آمده باشد و رفته باشد،
مرگ، با ما ماند…
در هر گوشه‌ی خانه،
در هر نگاهِ دخترکم،
در هر تپشِ خسته‌ی دلِ من.
من تمام تلاشم را کردم،
او را به هر دری بردم،
برای درمان،
برای یک معجزه…
اما سرطان خون،
بی‌رحم‌تر از دعاهای من بود.
دخترم بزرگ شد،
با نبودنِ مادر،
با آغوشی که هرگز تکرار نشد.
و من، هنوز هم بعد از این‌همه سال،
با هر نفس،
او را به یاد دارم؛
نه فقط به‌خاطر عشق،
بلکه به‌خاطر همه‌ی آن رنج‌هایی که با هم گذراندیم…
او رفت،
اما مهرش،
مثل نوری که هیچ وقت خاموش نمی‌شود،
در دل من و دخترم
روشن است
سید ظاهر موسوی


نويسنده :سیدظاهرموسوی
تاريخ: 2025/10/24 ساعت: ۹:۴ ق.ظ

دختر آب

در کوهستان

جایی که صدای مدرسه

با بادهای خسته گم می‌شود،

دختری

با پیراهنی سبز

و چشمانی پر از دلهره

آب را از دل سنگ

بر شانه می‌برد.

کودکی‌اش

در کوزه‌های سنگین جا مانده،

نه بازی،

نه شعر،

نه خوابِ نرم عروسک‌ها.

فقط راه است،

سراشیبی

و دستانی که پیش از بلوغ

پینه بسته‌اند.

باد،

روسری‌اش را نوازش می‌کند

و آفتاب

با حسرت

بر تن نحیف او

بوسه می‌زند.

او

بی‌آنکه بداند

قهرمان است.

قهرمانِ خاموشِ سرزمینی

که دخترانش

با چای و چکه‌های عرق

تاریخ را زنده نگه می‌دارند.

سید ظاهر موسوی